ذبيح الله صفا
957
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بگو ، گرد اين نغمه گردم ، بگوى * غبارم به آب سرودى بشوى من آن مرغ محبوس پا در گلم * كه چون غصه نيشى زند بر دلم برآرم سرى از شكاف قفس * صفيرى زنم ، باز دزدم نفس بهارم ، ولى برگريزان ز من * ميم ، ليك مستى گريزان ز من گل عيش پامال انديشه است * دل لعل بازيچهء تيشه است بنايى كه خشتش ز لاى خمست * در آب و گلش گنج قارون گمست دليرى مكن با مى لعل رنگ * كه ساغر بزرگست و پيمانه تنگ مبادا عنانت بدست آورد * درست ترا در شكست آورد نه اين خردى و اين درشتى همه * نه اين نرمى و سختمشتى همه جهان نيست جز استخوانريزهيى * سگان را به گردن درآويزهيى بيا بر درش قفل خندان زنيم * بر اين استخوان چند دندان زنيم ؟ . . . * خوشا ذوق اقليم آسودگى * كه رخ شسته از گرد آلودگى توكّل نهال گلستان او * تجرّد غزال بيابان او صراحى كه دل زندهء نام اوست * خورد جرعهيى كز ته جام اوست چنان لعبتى شد مىعتاب ازو * كه آغوش ساغر شود آب ازو ( از ساقىنامهء ملك ) 48 - فرقتى جوشقانى « 1 » ميرزا ابو تراب بيگ فرقتى پسر خواجه زين الدين على بيگ انجدانيست
--> ( 1 ) - دربارهء او بنگريد به : -